مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )

528

البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )

مقاول به مرحلهء رشد رسيده و او را احضار مىكرد و به افساد وى مىپرداخت تا اينكه ذو نواس او را كشت . و داستان آن چنين بود كه وى شنيد ذو نواس ظريف و نمكين است و كس نزد او فرستاد و احضارش كرد و ذو نواس دو گيسو داشت كه بر شانه‌هاى وى افشان بودند و ذو نواس بر آيين يهود بود و او همان صاحب اخدود است . وى در نهان دشنه‌اى كوچك در زير جامهء خويش داشت و هنگامى كه ذو شناتر با وى خلوت كرد و قصد سوء و آلودن دامن وى را داشت ذو نواس بر او حمله كرد و شكمش را دريد و او را كشت . حميريان اين روش او را ستودند و وى را به پادشاهى خويش برگزيدند . داستان اصحاب اخدود محمد بن اسحاق از وهب نقل كرده كه مردى از بقاياى پيروان آيين مسيح به نام فيمون با كاروانى از عرب از شام حركت كرد . او را گرفتند و به اهل نجران فروختند و اهل نجران نخلى را مىپرستيدند . فيمون بديشان گفت : اين نخل هيچ سود و زيانى به كسى ندارد چرا آن را مىپرستيد ؟ من اگر از پروردگارى كه مىپرستم ، بخواهم او را نابود خواهد كرد . گفتند : چنين كن ! فيمون از پروردگار خويش چنين خواست . بادى برآمد و آن نخل را از ريشه كند . آنگاه همهء اهل نجران پيرو او شدند و به عيسى ايمان آوردند و اين خبر به ذو نواس رسيد . با لشكر خويش آمد و ايشان را يك چند در محاصره گرفت سپس ايشان را امان داد و با ايشان پيمان كرد كه اگر فرود آيند با ايشان نيرنگ نسازد . اما همين كه از حصار فرود آمدند ، گودالى حفر كرد و آتشى در آن برافروخت و دسته دسته آنها را مىآورد و ميان يهوديگرى و آتش مخيّر مىگذاشت . هر كس از آيين يهود سرباز مىزد وى را در آتش مىافكند تا اينكه گويند زنى را با كودكى شيرخوار آوردند و هنگامى كه زن در آتش نگريست هراسان شد و نزديك بود كه از آيين خويش كناره‌گيرى كند ، آن كودك گفت : نه ، مادر ! بر آيين خويش بمان ، چرا كه پس از اين ديگر آتشى نخواهد بود . آنگاه آن زن و كودك را در آتش افكندند . بعضى گويند كه خداوند اين آتش را بر ايشان برد و سلام كرد و ذو نواس از اين كار دست كشيد . مردى از اهل يمن به نام ذو ثعلبان نزد پادشاه حبشه رفت و صفحات سوخته‌اى از انجيل را با خويش داشت و فريادخواهى مىكرد . او لشكرى به يمن فرستاد و ذو نواس از برابر ايشان گريخت و با اسب خويش به دريا زد و غرق شد . و عمرو بن معديكرب دربارهء اوست كه مىگويد :